بردیا دستانش را بالا برد و ضربه ای به پیشانی آرتا زد که آرتا ساکت شد.از کلاب تا خانه حرفی رد و بدل نشد و وقتی به خانه ی حسام رسیدیم از شلوغی های کلاب و سرو صدای زیاد خیابانها خبری نبود.بعد از استراحت و شام آرتا سر صحبت را با اسم سارا خانم ابتدا کرد و رو به حسام گفت:سارا خانم چرا مارودعوت کرد؟روز آینده برنامه ی خاصی هست؟حسام در حالی که لباس هایش را اتو می زد گفت : بله تولدشونهآرتا رو به حسام در حالی که هیجان زده بود گفت:تو نباید زودتر به ما بگی؟پرسیدم:میخواهی چیکار کنی؟آرتا در حالی که تلویزیون را
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
Zolalnameh1401@
قطعه ادبی ،داستان و شعر
داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت ششم
" />دیدن نام مونا برروی صفحه ی گوشی و تصویرش درحالی که زنگ می زد را باور نمی کردم از روزی که تصمیم به مهاجرت گرفته بود بدون کمترین تعللی از من خواست که رضایت بدهم برود هرچند سخت بود برایم اما به هر دلیل رفتن را حق او می دانستم او مادرشدن را آرزوی خود قلمدادمی کرد.گوشی را برداشتم صدای پسر بچه ای در گوشم پیچید:ما ما نگوش هایم می شنید اما نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت که ناگهان صدای مون
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
Zolalnameh1401@
قطعه ادبی ،داستان و شعر
داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت هفتم
وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم که زمان زیادی نمانده است به اتاق حال رفتم،خبری از بچه ها نبود با سرعتا به بردیا زنگ زدم و از او خواستم برای یک ربع دیگر برایم تاکسی بگیرد و با سرعت دوش گرفتم و آماده شدم.استرس امانم را بریده بود اما از طرفی خوشحال بودم که مونا را می بینم .اصلا متوجه نشدم کی تاکسی امد و من به رستوران رسیدم اما با دیدن مونا و پسر بچه ای که گفت:بابا اومد تمام بدنم لرزید و شت
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم قسمت هشتمچیزی که به چشم می دیدم را باور نداشتم .سوال های زیادی در سرم بود اینکه چطور نتوانستیم زودتر متوجه شویم که مونا هم بچه دار نمی شود؟یا اینکهسرپرستی پسربچه ای را برعهده گرفته که هیچ رابطه ی بیولوژیکیبا او ندارد.
پرسیدم از کی؟مونا پیش از پاسخ دادن به من هدفونی را به اتیلاداد و گفت که اگر ممکن است به موسیقی گوش کند و با من حرف خصوصی دارد.اتیلا هم از خدا خواسته گفت:بازی هم می کنم .مونا کمی بعد گفت : وقتی اتیلا تازه متولد شده بود آتوسا و همسرش میتسوکی برا
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم قسمت نهم
مونا به سمت من آمد و در حالی که میگفت صبر کن خود را به تاکسی رساند وگفت که راننده ی تاکسی او برای کاری ضروری که برایش پیش امده نمیتواند آنها را برساند و از من خواست که او را برسانم پرسیدم که مقصدش کجاست و نکته ی جالب این بود که لوکیشنی که نشان داد با مسیر من یکی بود . وقتی سوار بر تاکسی شدیم پرسیدم که آنجا چه کار دارد ومتوجه شدم که به عنوان نماینده ی شرکت به تولد دعوت شده است و او هم متقابلا پرسید .اینکه مونا هم حسام و هم سارا را میشناخت تعجب آور بود
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
شروع کارکردم به معرفی مونا به بردیا که خیلی سریعتر صدای آهنگ مرا به خاطرات گذشته برد.
تو چشمات سواله یه عالم سوال نگاهت پر از آرزوهای کال می دونم تو ذهنت چیا می گذرهمی بینی تو اما کی عاشقترهمی مونم کنارت درست مثل سایه اتاز امروز تا هرروز تا اون بی نهایتنمیگیره هیچکس جای خاک پا تونمیمیره این عشق قسم می خورمتا روزی که قلبم هنوز می زنه تا وقتی که جونی توی ای تنهتو روزهای خوب تو روزهای بدهمیشه باهاتم ،قسم میخورمتوی لحظه هاتم ،قسم میخورمقطره اشکی از چشمانم سرازیر شد که مونا دستانم را گرفت و گفت :
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری

هیچگاه نتوانستم بگویم چقدر دوستت دارم چون هر بار که دلم هوایت را کرد ،چشمانم را انداختم به نگاهت که نقش خود را در آن بیابم اما ،هیچ گاه نشانه ای از دوست داشتن ندیدم.سالیان سال بود که کار جهان لنگ می زد مثلا وقتی دلتنگی امانم را می برید به بهانه ی یک کار تازه به سراغ تو می آمدم اما انگار نه انگار ،سرمای وجودت از هر تنهایی، غریبانه تر جلوه می نمود. ✍فاطمه.خ
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
Zolalnameh1401@
قطعه ادبی ،داستان و شعر
رمان همسفر همیشگی من قسمت اول
این پهلو به آن پهلو شدم که فایده ای نداشت بیدار بودم که ناگهان زمزمه ی صبحت بخیر حسنا جانم حسام مرا از خواب بیدار کرد. در جواب صبح بخیرش بوسه ای بر پیشانی اش کاشتم وگفتم صبح تو هم بخیر.درد امانم را بریده بود که صدای تق در شنیده شد ای وای خفیفی گفتم که حسام پتو را کنار زد و از جای بلندشد و لباس پوشید تا در را باز کند.نگاهم را به در انداختم ظرف غذا آورده بود.نگاهی به گوشی ام انداختم که یادم رفته بود شارژ
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
Zolalnameh1401@
قطعه ادبی ،داستان و شعر
رمان همسفر همیشگی من قسمت ۲
روبه روی در قامت حسام را دیدم که اشاره کرد کنار بروم و وارد اتاق شد.نگاهی به من انداخت و نگاهی به پشت سرم با سرعت به سمت پنجره رفت و پرده ها را کشید بیرون را نگاه کردم ای وای ونگاهی به خودم،جیغ کوتاهی کشیدم حسام گفت :اصلا حواسم نبود مثل اینکه ویلای کناری را به خانواده ای اجاره دادند تو هم که ازمن حواس پرت تر.به سمت میزتوالت رفتم تا موهایم را سشوار کنم که نگاهم به چمدان ولباس هایم افتاد.روبه حسام گفتم:قرار
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری
گفتم :حالم ازاین بهتر می شه اگه غروب کنار ساحل قدم بزنم.حسام دست از شانه زدن موهایم کشید وگفت؛غمت نباشه قدم زدن که چیزی نیست کلی ماجرا داریم امشب که ازش خبر نداری
کنجکاوانه نگاهش کردم و گفتم:چه خبری ؟!حسام چشمکی زد و گفت :اصلا فکرشو نکن نمیگم..قهرگونه رویم را برگرداندم وگفتم:اصلا نمیام که حسام مرا در آغوش کشید وگفت :حسنا خانم همسر عزیزم اگه بگم که سورپرایز نمیشی ،برو حاضرشو که تا وقتی برسیم ساحل غروب شده …از جایم بلند شدم و به سمت میز توالت رفتم و رژ لب قرمز رنگم را برروی لبهایم کشیدم وگفتم :بر
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری