روبه روی در قامت حسام را دیدم که اشاره کرد کنار بروم و وارد اتاق شد.نگاهی به من انداخت و نگاهی به پشت سرم با سرعت به سمت پنجره رفت و پرده ها را کشید بیرون را نگاه کردم ای وای ونگاهی به خودم،جیغ کوتاهی کشیدم حسام گفت :اصلا حواسم نبود مثل اینکه ویلای کناری را به خانواده ای اجاره دادند تو هم که ازمن حواس پرت تر.به سمت میزتوالت رفتم تا موهایم را سشوار کنم که نگاهم به چمدان ولباس هایم افتاد.روبه حسام گفتم:قرار بود اتاق رو مرتب کنی تا من برمی گردم او بهسمت چمدان امد وگفت:آره آره اخه تلفن که زنگ خورد یادم رفت. پرسیدم:عه شنیدم میگفتی عالی بود.کی بود تلفن مگه؟پشت سرم ایستاد و دوباره مثل چند دقیقه قبل گفت: مامان بود ، می پرسید دیشب چطور بود ؟خجالت کشیده بودم وحرفی نمی زدم که حسام گونه هایم را بوسید و گفت:منظورش هوا بود خانومم.برشانه هایش مشت آرامی زدم که حسام با شیطنت خندید وگفت:روز اول اینقدر اذیت نکن نمی برمت ساحل گفته باشم
خندیدم و به چمدان اشاره کردم وگفتم:دستت رو می بوسه .نگاهی به لباس ها انداخت و بیرونی ها را در کمد جا داد ومن هم مشغول سشوار کردن موهایم بودمکه حسام زد زیر خنده
نگاهش کردم وگفتم:چی شده
در حالی که لباس خواب را تا می زد نگاهم کرد و گفت: داشتم فکر می کردم که ما اصلا به این لباس نیاز نداشتیم .پد ارایشی را به سمتش پرت کردم وگفتم:من تموم شدم تنبل خان . به سمت چمدان رفتم وگفتم:اصلا بده به خودم شتابانتر انجام میدم.حسام هم دست بردار نبود گفت:حالا یه امروز کمکت میکنم باقی زندگی با خودت من دست به سیاه وسفید نمی زنم گفتم:عه که اینطور ؟!قهرگونه رویم را برگردانم که حسام گونه هایم را بوسید وگفت:شوخی کردم
خیلی شتابان اتاق را مرتب کردیم .قرار بود عصر به ساحل برویم باید موهایم را شانه می زدم که حسام خواست این کاررا برایم انجام دهد.روی تخت نشستم و حسام آغاز به شانه زدن موهایم کرد.لمس دستانش برگردنم و صدای نفس کشیدنش امانم را بریده بود .پرسید:بهتری؟
گفتم:
این داستان ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری