داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم قسمت هشتم
چیزی که به چشم می دیدم را باور نداشتم .سوال های زیادی در سرم بود اینکه چطور نتوانستیم زودتر متوجه شویم که مونا هم بچه دار نمی شود؟یا اینکهسرپرستی پسربچه ای را برعهده گرفته که هیچ رابطه ی بیولوژیکی
با او ندارد.
پرسیدم از کی؟
مونا پیش از پاسخ دادن به من هدفونی را به اتیلاداد و گفت که اگر ممکن است به موسیقی گوش کند و با من حرف خصوصی دارد.اتیلا هم از خدا خواسته گفت:بازی هم می کنم .
مونا کمی بعد گفت : وقتی اتیلا تازه متولد شده بود آتوسا و همسرش میتسوکی برای دیدن خانواده میتسوکی که درشهرناگویا،آیچی بودند،رفته بودند تصادف بدی می کنند و از اونجایی که تنها کسی که میتونسته از این پسر بچه محافظت کنه من بودم او را به سرپرستی گرفتم،راستش را بخواهی من خودخواهی کردم که از این مشکل ها هیچ حرفی نزدم وحالا که آتیلا به این سن رسیده برگشتم.
گفتم :دیوونه شدی؟!من آرزوی داشتن یک خانواده با تو را دارم.انگیزه ی ر فتنم به ژاپن تو بودی ،اینکه پیدات کنم اینکه بگم بیا با هم از نو بسازیم.توچی؟
همین که خواست جوابی بدهد صدای گوشی بلند شد وای بردیا بود حواسم به کلی از تولد پرت شده بود فقط گفتم ببخشید و برای بردیا نوشتم:کجایید؟
مونا در عوض سوالهایم تاکید کرد که قبل از پرواز ما به توکیو یکبار دیگر همدیگر را ملاقات کنیم و من از او خواستم که این مدت را باهم صحبت کنیم که مونا هم مخالفتی نکرد و از هم خداحافظی کردیم که بازهم بردیا تماس می گرفت این بار گفتم اومدم کار مهمی داشتم چرا نمیگی کجایید؟
صدای بردیا به سختی شنیده می شد فقط گفتم:لوکیشن بفرست.با سرعت تاکسی گرفتم که ناگهان…
این داستان ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری