خرید بک لینک

داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم قسمت نهم

داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم‌قسمت نهم

مونا به سمت من آمد و در حالی که میگفت صبر کن خود را به تاکسی رساند وگفت که راننده ی تاکسی او برای کاری ضروری که برایش پیش امده نمیتواند آنها را برساند و از من خواست که او را برسانم پرسیدم که مقصدش کجاست و نکته ی جالب این بود که لوکیشنی که نشان داد با مسیر من یکی بود . وقتی سوار بر تاکسی شدیم پرسیدم که آنجا چه کار دارد ومتوجه شدم که به عنوان نماینده ی شرکت به تولد دعوت شده است و او هم متقابلا پرسید .اینکه مونا هم حسام و هم سارا را میشناخت تعجب آور بود اما مثل اینکه از سارا خانم فقط رئیس بودنش را می دانست.به بردیا پیام زدم که برای سارا خانم چه هدیه ای سفارشه اید که فقط نوشته بود سورپرایزه و من برایش نوشتم که دیوانه ام نکند چون بدون هدیه به تولد نمیروم اما نوشت که هرچه بخری بی فایده است حسام بهترین انگشتر را برایش سفارشه است.اینکه شوخی های شب قبل ما با حسام به حقیقت تبدیل شده بود لبخندی به لبم نشاند که مونا را هم کنجکاو کرد و او پرسید که به چه میخندم ،این همه دوری با یک شیطنت ریز شیرین می شد اگر می گفتم اما فقط گفتم:به یک شوخی مردونه میخندم

اتیلا رو به من گفت:بابا واسه من تعریف کن منم مردم

قصد داشتم مونا را اذیت کنم برای همین رو به مونا گفتم:بی ادبی داره اجازه میدی؟

مونا کیفش را بلند کرد که نشان دهد میخواهد بر سرم بکوبد که آتیلا گفت :نزنش مامان،بابا اشتباه کرد ،بی ادبی نمی کنه و تعریف نمیکنه‌

به مقصد رسیدیم و هزینه را حساب کردم وهمین که خواستیم وارد سالن شویم اتیلا دستان هر دو ما را گرفت .

فکر‌این لحظه را نکرده بودم که به دوستانم چه بگویم که در همان لحظه نظر اتیلا به بادکنک ها جلب شد و دستان ما را رها کرد. بردیا با تعجب به سمت ما آمد وبعد از سلام گفت :معرفی می کنی؟

خاتمه قسمت نهم

این داستان ادامه دارد

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 15:40

صفحه بندی