داستان در دنیایی که میخواستم قسمت پنجم
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
بردیا دستانش را بالا برد و ضربه ای به پیشانی آرتا زد که آرتا ساکت شد.از کلاب تا خانه حرفی رد و بدل نشد و وقتی به خانه ی حسام رسیدیم از شلوغی های کلاب و سرو صدای زیاد خیابانها خبری نبود.بعد از استراحت و شام آرتا سر صحبت را با اسم سارا خانم ابتدا کرد و رو به حسام گفت:سارا خانم چرا مارودعوت کرد؟روز آین...
داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت ششم
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
Zolalnameh1401@ قطعه ادبی ،داستان و شعر داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت ششم " />دیدن نام مونا برروی صفحه ی گوشی و تصویرش درحالی که زنگ می زد را باور نمی کردم از روزی که تصمیم به مهاجرت گرفته بود بدون کمترین تعللی از من خواست که رضایت بدهم برود هرچند سخت بود برایم اما به هر دلیل رفتن را حق ا...
داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت هفتم
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
Zolalnameh1401@ قطعه ادبی ،داستان و شعر داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت هفتم وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم که زمان زیادی نمانده است به اتاق حال رفتم،خبری از بچه ها نبود با سرعتا به بردیا زنگ زدم و از او خواستم برای یک ربع دیگر برایم تاکسی بگیرد و با سرعت دوش گرفتم و آماده شدم.استرس امان...
داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت هشتم
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم قسمت هشتمچیزی که به چشم می دیدم را باور نداشتم .سوال های زیادی در سرم بود اینکه چطور نتوانستیم زودتر متوجه شویم که مونا هم بچه دار نمی شود؟یا اینکهسرپرستی پسربچه ای را برعهده گرفته که هیچ رابطه ی بیولوژیکیبا او ندارد. پرسیدم از کی؟مونا پیش از پاسخ دادن به من هدفو...
داستان کوتاه در دنیایی که میخواستمقسمت نهم
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
داستان کوتاه در دنیایی که میخواستم قسمت نهم مونا به سمت من آمد و در حالی که میگفت صبر کن خود را به تاکسی رساند وگفت که راننده ی تاکسی او برای کاری ضروری که برایش پیش امده نمیتواند آنها را برساند و از من خواست که او را برسانم پرسیدم که مقصدش کجاست و نکته ی جالب این بود که لوکیشنی که نشان داد با مسیر ...
داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت آخر
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
شروع کارکردم به معرفی مونا به بردیا که خیلی سریعتر صدای آهنگ مرا به خاطرات گذشته برد. تو چشمات سواله یه عالم سوال نگاهت پر از آرزوهای کال می دونم تو ذهنت چیا می گذرهمی بینی تو اما کی عاشقترهمی مونم کنارت درست مثل سایه اتاز امروز تا هرروز تا اون بی نهایتنمیگیره هیچکس جای خاک پا تونمیمیره این عشق قس...
اعتراف به دوست داشتن
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
هیچگاه نتوانستم بگویم چقدر دوستت دارم چون هر بار که دلم هوایت را کرد ،چشمانم را انداختم به نگاهت که نقش خود را در آن بیابم اما ،هیچ گاه نشانه ای از دوست داشتن ندیدم.سالیان سال بود که کار جهان لنگ می زد مثلا وقتی دلتنگی امانم را می برید به بهانه ی یک کار تازه به سراغ تو می آمدم اما انگار نه انگار ،سر...
رمان همسفر همیشگی من قسمت اول
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
Zolalnameh1401@ قطعه ادبی ،داستان و شعر رمان همسفر همیشگی من قسمت اول این پهلو به آن پهلو شدم که فایده ای نداشت بیدار بودم که ناگهان زمزمه ی صبحت بخیر حسنا جانم حسام مرا از خواب بیدار کرد. در جواب صبح بخیرش بوسه ای بر پیشانی اش کاشتم وگفتم صبح تو هم بخیر.درد امانم را بریده بود که صدای تق در شنیده ش...
رمان همسفر همیشگی من قسمت ۲
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
Zolalnameh1401@ قطعه ادبی ،داستان و شعر رمان همسفر همیشگی من قسمت ۲ روبه روی در قامت حسام را دیدم که اشاره کرد کنار بروم و وارد اتاق شد.نگاهی به من انداخت و نگاهی به پشت سرم با سرعت به سمت پنجره رفت و پرده ها را کشید بیرون را نگاه کردم ای وای ونگاهی به خودم،جیغ کوتاهی کشیدم حسام گفت :اصلا حواسم نبود...
رمان همسفر همیشگی من قسمت سوم
-
تاریخ: 1405/6/11 ساعت: 15:40
گفتم :حالم ازاین بهتر می شه اگه غروب کنار ساحل قدم بزنم.حسام دست از شانه زدن موهایم کشید وگفت؛غمت نباشه قدم زدن که چیزی نیست کلی ماجرا داریم امشب که ازش خبر نداری کنجکاوانه نگاهش کردم و گفتم:چه خبری ؟!حسام چشمکی زد و گفت :اصلا فکرشو نکن نمیگم..قهرگونه رویم را برگرداندم وگفتم:اصلا نمیام که حسام مرا د...