بردیا دستانش را بالا برد و ضربه ای به پیشانی آرتا زد که آرتا ساکت شد.
از کلاب تا خانه حرفی رد و بدل نشد و وقتی به خانه ی حسام رسیدیم از شلوغی های کلاب و سرو صدای زیاد خیابانها خبری نبود.
بعد از استراحت و شام آرتا سر صحبت را با اسم سارا خانم ابتدا کرد و رو به حسام گفت:سارا خانم چرا مارودعوت کرد؟
روز آینده برنامه ی خاصی هست؟
حسام در حالی که لباس هایش را اتو می زد گفت : بله تولدشونه
آرتا رو به حسام در حالی که هیجان زده بود گفت:تو نباید زودتر به ما بگی؟
پرسیدم:میخواهی چیکار کنی؟
آرتا در حالی که تلویزیون را روشن می کرد،کنارم نشست و گفت:خاک تو سر خنگت، باید کادوتولد بخریم زشته
بردیا کوسن مبل را به سمت آرتا پرت کرد وگفت:هول بدبخت
آرتا خندید و گفت:شما اجتماعی نیستید سارا خانم لطف کردند ما رو برای تولدشون دعوت کردند ما دست خالی بریم ؟فرهنگ ایرانی چی میشه؟
حسام چشم غره ای به بردیا رفت و گفت:واسه من فیلم بازی نکن و با لبخند کوتاهی جدی شد وگفت حق با آرتاست نباید دست خالی بیایید زمان آینده صبح بسفارش و بیایید وبعد از سرجایش بلند شد وگفت:
راحت باشید من باید برای روز آینده حاضرشم.
بردیا رو به حسام گفت:بله بفرمایید آقا حسام !واجبتر هست.
اولین شب خارج از ایران خوش گذشت و من هم از آرتا و بردیا جداشدم وگوشی ام را برداشتم و به خانه زنگ زدم که صدای دلتنگ مامان شنیده شد:مهرزاد !پسرم
اشک سرازیر شده بود که گفتم ای جانم
بعد از احوالپرسی از ملیکا پرسیدم که اولین روز چطوری بوده که بغضش ترکید و دیگه نتونست حرف بزنه وگوشی را به بابا داد ولی بابا با قوت قلب بیشتری باهام حرف زد و از اینکه اگر موفق بشم خیلی با سرعتتر میتونم به مونا برسم .اسم مونا خودش انگیزه بود بعد از اینکه گوشی را قطع کردم برایش پیام نوشتم که چقدر دلتنگ و مشتاق دیدارش هستم که ناگهان….
خاتمه قسمت پنجم
این داستان ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری