خرید بک لینک

رمان همسفر همیشگی من قسمت اول

Zolalnameh1401@

قطعه ادبی ،داستان و شعر

رمان همسفر همیشگی من قسمت اول

این پهلو به آن پهلو شدم که فایده ای نداشت بیدار بودم که ناگهان‌ زمزمه ی صبحت بخیر حسنا جانم حسام مرا از خواب بیدار کرد. در جواب صبح بخیرش بوسه ای بر پیشانی اش کاشتم وگفتم صبح تو هم بخیر.درد امانم را بریده بود که صدای تق در شنیده شد ای وای خفیفی گفتم که حسام پتو را کنار زد و از جای بلندشد و لباس پوشید تا در را باز کند.نگاهم را به در انداختم ظرف غذا آورده بود.نگاهی به گوشی ام انداختم که یادم رفته بود شارژ کنم و خاموش بود روبه حسام پرسیدم‌ساعت چنده؟نگاهی به ساعتش انداخت وگفت :یک ونیم
نگاه نگرانش را به من انداخت وگفت:خوبی؟
گفتم خوبم اما نای نشستن نداشتم که حسام هم حال مرا فهمید و سینی غذا را به روی تخت آورد.
نگاهی به‌ سینی کردم کباب و حلوا و معجون آورده بودند ‌.
حسام برایم‌لقمه گرفت و گفت:دهنتو باز کن
گفتم: بچه ام مگه؟
حسام در اغوشم گرفت و گفت :معلومه که بچه ای ،بچه خودمی.موهایم را نوازش کرد و گفت:بخور تا جونی بیاد تو تنت لوس خودم
مشغول غذاخوردن‌شدم‌که‌حسام گفت:هوا خیلی خوبه
نگاهم را از پنجره‌به بیرون انداختم ،نسیم بهاری خوبی می وزید.روبه حسام گفتم:همینطوره،برای بعد از ظهر چیکار می کنیم؟
حسام :اگه حالت بهتره با هم میریم ساحل
با گفتن باشه دست از غذا خوردن کشیدم و گفتم:سیرشدم‌.میخوام برم دوش بگیرم .
حسام گفت:ولی اخه تو چیزی نخوردی
به سمت کمد ها رفتم و چمدانم را برداشتم ،همین که باز کردم تمام وسایلی که چیده بودند بیرون ریخته شد .اتاق به قدر کافی نامرتب بود و اصلا حوصله ی مرتب کردن نداشتم که حسام گفت نگران نباش تا وقتی برگردی من مرتب می کنم.
تشکر کردم ولباس هایم را برداشتم دوش گرفتم.وقتی به اتاق برگشتم حسام نبود در حالی که قول داده بود اتاق را مرتب کند. صدای حرف زدنش شنیده می شد که میگفت:بله عالی بود
هین بلندی کشیدم که ناگهان در باز شد.رو به‌روی در....
این داستان ادامه دارد

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 15:40

صفحه بندی