گفتم :حالم ازاین بهتر می شه اگه غروب کنار ساحل قدم بزنم.
حسام دست از شانه زدن موهایم کشید وگفت؛غمت نباشه قدم زدن که چیزی نیست کلی ماجرا داریم امشب که ازش خبر نداری
کنجکاوانه نگاهش کردم و گفتم:چه خبری ؟!
حسام چشمکی زد و گفت :اصلا فکرشو نکن نمیگم..
قهرگونه رویم را برگرداندم وگفتم:اصلا نمیام که حسام مرا در آغوش کشید وگفت :حسنا خانم همسر عزیزم اگه بگم که سورپرایز نمیشی ،برو حاضرشو که تا وقتی برسیم ساحل غروب شده …
از جایم بلند شدم و به سمت میز توالت رفتم و رژ لب قرمز رنگم را برروی لبهایم کشیدم وگفتم :بریم من حاضرم که نگاه حسام به من افتاد که این چه رژی است که زدم ولی من خواست پاک کنم اما قبول نکردم که ناگهان به سمت من آمد و مرا بوسید وگفت:حالا پاک شد
از سر لجاجت دوباره رژ زدم که این بار حسام چیزی نگفت و در عوض پیراهن آستین بلندش را با آستین کوتاه عوض کرد و بازوهایش را بیرون انداخت وگفت:ببین منماینو واسه تو ساختم ولی خب الان همه می بینند
پر رو پر روگفتم :پس منم عوض این کارت می دونم چیکار کنم
حسام نگاه کنجکاوانه ای کرد و همین که خواست بپرسد چیکار می کنی گوشی را به اسپیکرم وصل کردم و آهنگ مورد علاقه ی مشترک مان را پخش کردم که میخواند
عطر تو بوی بهاره،چشمانم جاذبه داره
فکر کردی تازه رسیدم،من یه قرنو با تو دیدم
خوش به حالم تو رو دارم،وسط این همه آدم شدی یارم
من که تنها کسی ام که تو رو یک ثانیه تنها نمیذارم
حالا دیگه جفت ما حاضر بودیم و از اتاق خارج شدیم و به سمت ساحل رفتیم .
همین که از ویلاخارج شدیم .پسر بچه ای را دیدم که کاغذی را به سمتم گرفت و گفت:یک شب عالی کنار ما باشید
کاغذ تراکت را از دستش گرفتم که تبلیغ جنگ شادی بود که ناگهان حسام را نیافتم .سمت چپم بازار صنایع دستی بود صدایش کردم که دستانش را از بالای سرم دیدم .گردن بندی را به گردنم آویخت که روی آن نوشته بود مامانی
گفتم ای شیطون بچه میخواهی؟!
نگاهم کرد وگفت:خیلی معلومه؟!
گفتم:نه اصلا و خندان به سمت ساحل رفتیم
ساحل بوشهر زیبا پر از پرندگان مهاجر بود که وقتی نزدیک شدیم به پرواز در امدند.
کمی قدم زدیم و در سکوت به دریا نگاه کردیم که حسام گفت:میخواهیم برویم مراسم خیام خوانی
دوست داری؟
گفتم:وای جدی میگی؟من خیلی وقته دیده بودم فیلمشونو معلومه ک دوست دارم چه کار خوبی کردی ممنونم
همینکه خواستیم حرکت کنیم ….
این داستان ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری