دیدن نام مونا برروی صفحه ی گوشی و تصویرش درحالی که زنگ می زد را باور نمی."/> دیدن نام مونا برروی صفحه ی گوشی و تصویرش درحالی که زنگ می زد را باور نمی."/> دیدن نام مونا برروی صفحه ی گوشی و تصویرش درحالی که زنگ می زد را باور نمی"/>
خرید بک لینک

داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت ششم

Zolalnameh1401@

قطعه ادبی ،داستان و شعر

داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت ششم

" />

دیدن نام مونا برروی صفحه ی گوشی و تصویرش درحالی که زنگ می زد را باور نمی کردم از روزی که تصمیم به مهاجرت گرفته بود بدون کمترین تعللی از من خواست که رضایت بدهم برود هرچند سخت بود برایم اما به هر دلیل رفتن را حق او می دانستم او مادرشدن را آرزوی خود قلمدادمی کرد.گوشی را برداشتم صدای پسر بچه ای در گوشم پیچید:
ما ما ن
گوش هایم می شنید اما نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت که ناگهان صدای مونا به گوشم رسید:سلام ،بفرمایید
با صدایی که به سختی بالا می آمد گفتم: سلام. خوشحالم برات
برای لحظه ای سکوت حکم فرما بود که متوجه شد وگفت:مهرشاد
خودتی؟!
متوجه شدم پیام را ندیده است و گفتم:خودمم.نمیدونستم ازدواج کردی الان متوجه شدم مادر هم شدی خوشحالم از این بابت امامن رو ببخش من برایت پیام نوشتم که دلم برایت تنگ شده ببخشید
مونا در حالی که می خندید گفت:منم دلم برات تنگ شده ،الان کجایی بیام همو ببینیم؟
گفتم: من هنوز مجردم و فکر نمی کنم درست باشه همو ببینیم اخه من هنوز نتونستم فراموشت کنم
مونا بدون توجه به حرفهایم گفت:نگفتی کجایی؟
گفتم:دوبی
باورنمی کرد وگفت که او هم برای مسافرت به دوبی آمده است و ازمن خواست بدون هیچگونه اعتراضی روز آینده صبح برای صبحانه به آدرسی که می فرستد بروم.
ازجایم بلندشدم و به نزد بچه ها برگشتم وگفتم:روز بعد برای خریداری نمیتوانم آنهارا همراهی کنم .
با گفتن عجب شبی بود به خواب رفتم که با حس گرمای شدید از خواب بیدارشدم ساعت را نگاه کردم که ….
اتمام قسمت ششم
این داستان ادامه دارد

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 15:40

صفحه بندی