خرید بک لینک

داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت هفتم

Zolalnameh1401@

قطعه ادبی ،داستان و شعر

داستان کوتاه در دنیایی که می خواستم قسمت هفتم

وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم که زمان زیادی نمانده است به اتاق حال رفتم،خبری از بچه ها نبود با سرعتا به بردیا زنگ زدم و از او خواستم برای یک ربع دیگر برایم تاکسی بگیرد و با سرعت دوش گرفتم و آماده شدم‌.استرس امانم را بریده بود اما از طرفی خوشحال بودم که مونا را می بینم .اصلا متوجه نشدم کی تاکسی امد و من به رستوران رسیدم اما با دیدن مونا و پسر بچه ای که گفت:بابا اومد تمام بدنم لرزید و شتابانا به سمتشان رفتم وگفتم:مونا خودتی؟و رو به بچه پرسیدم:تو الان گفتی بابا؟
مونا لبخند کم رنگی زد وگفت:آره خودمم مهرشاد آروم باش و به صندلی اشاره کرد که بنشینم و از گارسون خواست کمی آب بیاورد.
تمام حواسم به پسر بچه و لبان مونا بود که حرفی بزنند اما پسر بچه ساکت نشسته بود و با اسباب بازی خود بازی می کرد که مونا گفت:ببخشید که اینقدر بی خبر و ناگهانی برگشتم
گفتم:چه بخشیدنی؟!من برای پیدا کردنت حاضر بودم هر کشوری برم ،اپلیکیشن و کار بهانه ای بود که بتونم از ایران دل بکنم وبیام
حالا که دیدمت از همیشه خوشحال ترمخصوصا اینکه الان میدونم به آرزوت رسیدی و یک پسر داری.
مونا نگاهم کرد و گفت :آره خوشحالم به آرزوم رسیدم ولی هنوز چیزی رو کم دارم.
پرسیدم چه چیزی؟‌
نگاهم کرد و گفت:عشق تو رو
گفتم:حواست هست چی میگی؟!
گفت آره ودر حالی که اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر می شد گفت که من در ژاپن با یک نفر آشنا شدم و قرارشد مبحث را جدی کنیم که من برای اینکه مطمئن شوم مناسب هم هستیم آزمایش دادیم و من متوجه شدم که نمیتوانم مادر شوم .
حرف هایی که می شنیدم را باور نداشتم گفتم:پس این پسر
تلفن همراهش را برداشت و برای کسی پیام نوشت.صدای پیام گوشی ام امد پیام را خواندم نوشته بود:من او را به سر پرستی گرفته ام.آتیلا پسر….
خاتمه قسمت هفتم
این داستان ادامه دارد
1403/03/11

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: چهارشنبه 11 شهريور 1405 ساعت: 15:40

صفحه بندی