وقتی به ساعت نگاه کردم متوجه شدم که زمان زیادی نمانده است به اتاق حال رفتم،خبری از بچه ها نبود با سرعتا به بردیا زنگ زدم و از او خواستم برای یک ربع دیگر برایم تاکسی بگیرد و با سرعت دوش گرفتم و آماده شدم.استرس امانم را بریده بود اما از طرفی خوشحال بودم که مونا را می بینم .اصلا متوجه نشدم کی تاکسی امد و من به رستوران رسیدم اما با دیدن مونا و پسر بچه ای که گفت:بابا اومد تمام بدنم لرزید و شتابانا به سمتشان رفتم وگفتم:مونا خودتی؟و رو به بچه پرسیدم:تو الان گفتی بابا؟
مونا لبخند کم رنگی زد وگفت:آره خودمم مهرشاد آروم باش و به صندلی اشاره کرد که بنشینم و از گارسون خواست کمی آب بیاورد.
تمام حواسم به پسر بچه و لبان مونا بود که حرفی بزنند اما پسر بچه ساکت نشسته بود و با اسباب بازی خود بازی می کرد که مونا گفت:ببخشید که اینقدر بی خبر و ناگهانی برگشتم
گفتم:چه بخشیدنی؟!من برای پیدا کردنت حاضر بودم هر کشوری برم ،اپلیکیشن و کار بهانه ای بود که بتونم از ایران دل بکنم وبیام
حالا که دیدمت از همیشه خوشحال ترمخصوصا اینکه الان میدونم به آرزوت رسیدی و یک پسر داری.
مونا نگاهم کرد و گفت :آره خوشحالم به آرزوم رسیدم ولی هنوز چیزی رو کم دارم.
پرسیدم چه چیزی؟
نگاهم کرد و گفت:عشق تو رو
گفتم:حواست هست چی میگی؟!
گفت آره ودر حالی که اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر می شد گفت که من در ژاپن با یک نفر آشنا شدم و قرارشد مبحث را جدی کنیم که من برای اینکه مطمئن شوم مناسب هم هستیم آزمایش دادیم و من متوجه شدم که نمیتوانم مادر شوم .
حرف هایی که می شنیدم را باور نداشتم گفتم:پس این پسر
تلفن همراهش را برداشت و برای کسی پیام نوشت.صدای پیام گوشی ام امد پیام را خواندم نوشته بود:من او را به سر پرستی گرفته ام.آتیلا پسر….
خاتمه قسمت هفتم
این داستان ادامه دارد
1403/03/11
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری