شروع کارکردم به معرفی مونا به بردیا که خیلی سریعتر صدای آهنگ
مرا به خاطرات گذشته برد.
تو چشمات سواله یه عالم سوال
نگاهت پر از آرزوهای کال
می دونم تو ذهنت چیا می گذره
می بینی تو اما کی عاشقتره
می مونم کنارت درست مثل سایه ات
از امروز تا هرروز تا اون بی نهایت
نمیگیره هیچکس جای خاک پا تو
نمیمیره این عشق قسم می خورم
تا روزی که قلبم هنوز می زنه
تا وقتی که جونی توی ای تنه
تو روزهای خوب تو روزهای بد
همیشه باهاتم ،قسم میخورم
توی لحظه هاتم ،قسم میخورم
قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد که مونا دستانم را گرفت و گفت : کنارتم.
به سمت میز رفتیم و نشستیم و کمی ارام شدم .نگاهم به سمت دیگری جذب شد جایی که حسام دستان سارا خانم را گرفته بود و به سمت ما می آمد.
به ما خوشامد گفتند .ما هم تبریک گفتیم وهدیه ای که بچه ها از طرف من گرفته بودند را تقدیم کردم.
چند لحظه بعد مونا را برای رقص دعوت کردم که اتیلا امد و گفت که دلش میخواهد با هم به خانه برگردیم .
از همگی خداحافظی کردیم و به سمت محل اقامت اتیلا و مونا رفتیم.
وقتی رسیدیم اتیلا اصرار داشت که وارد خانه شوم.هنوز مونا جوابی به خواستگاری ام نداده بود و نمی دانستم چه خواهد شد پرسیدم:مونا جان میتونم بیام؟
که موناهم گفت:یک فنجان قهوه بعد از اون شلوغی ها لازمه
از خدا خواسته وارد شدیم.
همینکه وارد اتاق نشیمن شدیم مونا برای قهوه به سمت آشپزخانه می رفت که گفتم:میشه نری؟
دستانش را گرفتم و آهنگ را پخش کردم.
قصه از کجا شروع کار شد از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی
که بگم با تو یه رنگم
گفتم :تو تولد که نشد میشه اینجا برقصیم؟!
اتیلا هم که از خدا خواسته بود رو به مونا گفت:بابابا برقص مامانی.لفطا
ای من به قربون اون لفطا گفتنش بشم.بوسه ای بر گونه اش زدم وگفتم:می رقصه.تو نگران نباش پسرم…همزمان هم خوانی می کردیم و می رقصیدیم .وقتی اهنگ تموم شد زانو زدم و گفتم:واسه یه شروع کار دوباره،با من ازدواج می کنی؟قطره ی اشکی از چشمان مونا بر روی دستانم چکید و با کمی مکث گفت :بعله….
پایان کار
برچسب:
نویسنده: نگار افشاری